روزها و سوزها
در حال هوای خودم می نویسم ... و اما دوستانی که لطف دارند مطالب من رو در وبلاگ یا سایت یا ...متعلق به خودشون می گذارند لطفا به من هم اطلاع بدهند یا رسم ذکر کردن منبع رو از یاد نبرند ....ممنونم
پدر ...دلم تنگ است ...قاصدکی بفرست ...پیغامی ... این بار در خواب های مبهم بی قراریم ... دستم را بگیر و ببر ...از این جاده های بی سرانجام خسته ام .از این اتفاق پر رنجی که نامش زندگی است .از این بودنی که مثل بغض دارد خفه ام می کند . چقدر مانده تا پایان این جاده ؟ چقدر مانده تا رهایی از سال های سخت ؟ از روزهای انتظار ؟ چقدر مانده تا تو ؟ تا دیدار ؟ سال هاست کوله بارم را بسته ام ....قرار ما لب کدام رودخانه است ؟ قله ی کدام کوه ؟ ابتدای کدام رنج و انتهای کدام درد ؟ غریب من ! جا مانده ام و تو کوچ کرده ای ...و من چون پرستویی تمام فصول سال را در انتظار کوچ مانده ام و تمام وسعت این آسمان بیکرانه را در دل گریسته ام ! تو که خوب می دانی غربت چه درد بزرگی است ... پدرم ، معلمی ساده بود پدرم ریشه در مزرعه داشت ریشه در رویش داشت ریشه در باران داشت پدرم را یک شب باران ها با خود بردند ... محمدرضا عبدالملکیان این سوزگار عجین شده با درد و رنج سوغاتش برای پدر سرطانی سخت بود ...و نامهربان تراز آن که بر ما رحم کند . گاهی که دلتنگ می شوم یادگاری هایش را می بویم : کت و شلوار شکلاتی اش را که هنوز روی جالباسی است ...شیشه ی عطرش را ...خودنویس هایش را و کتاب هایی که به خط او مزین است و دل می دهم به صدایش ، نوار کاستی را که درآن شکوایه از غم غربت می کند ...عزیزترین دارایی های من از این دنیا !یادت همیشه ماندگار پدر... معلم ساده و غریب من : سلیمان جهانبخش بختیاری . پی نوشت 1 : به مناسبت سالگرد درگذشت پدرم. فردا 9 خرداد دمادم غروب ... .
که روزگاری ناگزیر، بختیاری ...وطنش ...خاکی را که عاشقش بود ترک گفت و راهی غربت شد…تک فرزند خانی بزرگ بود که تمام ثروت پدرش را به ارث برد.روحیه ی خان بودن نداشت ...اخلاقش اخلاق بزرگوارانه بود ...همه را بخشید و عاشقانه معلمی را انتخاب کرد . سوارکار بود و تیراندازی قهار. اهل شعر و ادب بود و خطی خوش داشت .معطر و خوش لباس بود .اصیل و بزرگوار و بخشنده .پدرم مردی بزرگ از بختیاری بود . مردی که اسب های وحشی بیقرار هم ، رام نگاهش می شدند آنگاه که عزم دشتها می نمود...می تاخت و دل می سپرد به رهایی ها... او که فرزندان بختیاری آن خاک سرسبز شاگردیش کردند و چه بسا که کنون مردهای سوارکار غیوری شده اند .
| Design By : Night Melody |
